و اکنون در منی یی، ابراهیمی و اسماعیلیت را به قربانگاه آورده ای.
اسماعیل تو کیست؟
چیست؟
مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ باغت؟ اتومبیلت؟ معشوقت؟ خانواده ات؟ علمت؟ درجه ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیباییت...؟
من چه می دانم؟ این را تو خود می دانی، تو خود آن را، او را، هر چه هست و هر که هست، باید به منی آری و برای قربانی انتخاب کنی. من فقط می توانم نشانه هایش را به تو بدهم :
آنچه تو را در راه ایمان ضعیف می کند، آنچه تو را در رفتن به ماندن می خواند، آنچه تو را در راه مسئولیت به تردید می افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا پیام را بشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه تو را به فرار می خواند، آنچه تو را به توجیه و تأویل های مصلحت جویانه می کشاند، و عشق به او کور و کرت می کند، ابراهیمی یی و ضعف اسماعیلیت، تو را بازیچه ابلیس می سازد.
در قله بلند شرفی و سراپا فخر و فضیلت، در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای به دست آوردنش، از بلندی فرود می آیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی.
" او اسماعیل تو است... "
دکتر علی شریعتی
و آیا بازیچه ابلیس یا ابلیس !؟
خواب دیدم در خواب با خدا گفت و گویی داشتم.
خدا گفت : پس می خواهی با من گفت و گو کنی؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی است. چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
گفتم : چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد : این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامت می کنند. این که با نگرانی نسبت به آینده٬ زمان حال فراموششان می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال. این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان ها٬ می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد٬ اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند. یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد٬ بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخم عمیقی در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. با بخشیدن٬ بخشش یاد بگیرند. یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند٬ اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند. یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند٬ بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند.
و یاد بگیرند که من اینجا هستم. همیشه...
نوشته : ریتا استریکلند
آنها می گویند ما برای شرف و دین و آبرو می جنگیم
ما می گوییم که برای آزادی می جنگیم
خوب هر کس برای آنچه ندارد می جنگد

...ناراحت بودم و همین طور که فکر می کردم٬ با خودم گفتم که:ای خدا مگه این ملت چی کار کردن که این همه خفت و خواری نصیبشون می کنی؟این چه بلایی بود که به سر این ملت نازل کردی؟ ای خدااااا ۴ سال بس نبود....؟؟؟
دیشب که داشتم این مطلب رو می نوشتم آسمون هم به حال این ملت گریه می کرد٬البته کاش گریه می کرد٬دلش اونقدر مثل من پر بود که از ته دلش ناله می کردو اشک می ریخت.
آخه این همه دروغ و کلک واسه چی؟؟؟
خدایا درد دلم زیاده نمی دونم کدومش رو بگم.نمیدونم از کدوم گند کاری هاشون بهت بگم .
خدا جونم خودت از همه چی آگاهی٬اصلا لازم به گفتن من نیست.
می سپاریم دست خودت.
فقط حرف آخرم به دلهای همیشه سبز:
مطمئن باشید که انتخاب ما درست بود.بالاخره روزی می رسه که حق به حق دار می رسه.
شاید خدا مصلحت ندونسته که سیدمون بیاد که این دولت سیب زمینی رو از اینی که هست رسواتر کنه!
کی می دونه خدا می خواد چی کار کنه؟
و ...و...و...
ای آسمون پاک گریه کن که منم با تو به این بی عدالتی ها گریه می کنم...
بی انصاف ها عیدمونم خراب کردن.نمی دونیم ناراحت باشیم یا بخندیم!
شنبه ها را با نام تو آغاز می کنم
یک شنبه ها را با یاد تو می گذرانم
دوشنبه ها را با بوی تو می گذرانم
سه شنبه ها را با خاطرات تو می گذرانم
چهارشنبه ها را با مهر تو می گذرانم
پنج شنبه ها را با عشق تو می گذرانم
جمعه ها رو با فکر کردن به تو می گذرانم
.
.
.
هفته ها را به عشق تو به پایان می رسانم
اما آخه تا کی خدا جونم...................................
هم خونه ی من ای خدا از من دیگه خسته شده
کتاب عشق ما دیگه خونده شده بسته شده
خونه دیگه جای غمه اون داره از من دور میشه
این خونه ی قشنگه ما داره برامون گور میشه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
اون دست گرم و مهربون با دست من قهره دیگه
چشم های غمگینش فقط قصه ی شادی نمی گه
هم خونه ی من با دلم خیال سازش نداره
ای دل من ای دیوونه بزار برم از خونه
وقتی به یاد اون روزها بوسه به موهاش می زنم سرش به کاره خودشه انگار نه انگار که منم
شب تا می خوام حرف بزنم اون خودشو به خواب زده
اون مثل روزگار شده یه روز خوبه یه روز بده
ای دل دیوونه بزار برم از خونه
امروز که محتاج توام ... جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم ... نفسی نیست
در من نفسی نیست ... در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا ... بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما ... در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم ... که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم ... جز تو کسی نیست
من در پی خویشم ... به تو بر می خورم
امادر تو شده ام گم ... به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا ... دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار ... دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا ... تویی تنها٬منم تنها
نکن امروز را فردا ... بیا با ما٬بیا با ما
در این دنیای ناهموار ... که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار ... رهایم کن از این تکرار
رهایم کن از این تکرار ![]()
منبع:.www.azaadandish.blogfa.com
جبران میکنم
نیما
البته یکی از موارد برجسته این کابینه متخصص بودن وزرای آن است، البته هر کسی دقیقا در کاری متخصص است که به وزارتخانه دیگری مربوط است، وزیر خارجه در دانشگاه علوم اجتماعی خوانده است، در عوض وزیر کار که باید متخصص علوم اجتماعی باشد، مهندس عمران است، وزیر ارشاد فرمانده سابق نظامی است، وزیر دفاع هم مهندس الکترونیک است، وزیر ارتباطات هم که باید متخصص الکترونیک باشد، متخصص ساخت موشک است. وزیر نفت که باید مهندس نفت باشد، متخصص صنایع است، در عوض وزیر صنایع متخصص شهرسازی است، وزیر تعاون که باید اقتصاد خوانده باشد مدیریت خوانده است، و وزیر کشور که باید مدیریت خوانده باشد، مهندس مکانیک است. وزیر بازرگانی هم متخصص صنایع است و برای اینکه تلافی دربیاید وزیر اطلاعات مسوول سابق اوقاف و امور خیریه بوده است. وزیر دادگستری هم که از همان اول تکلیف مردم را روشن می کند و معلوم می شود چه دادگستری می خواهد بکند، او قبلا زندانبان بوده است. البته چند وزیر واقعا متخصص رشته خودشان هستند، مثل وزیرآموزش و پرورش و وزیر بهداشت و وزیر راه که احتمالا به همین دلیل رای نمی آورند.
شما می دانید که کاراکترهای زن ومرد فیلم مجازند توی گوش هم سیلی بزنند و همدیگر را هل بدهند و کتک کاری کنند اما نمی توانند به بهانه این که می خواهند به بینندگان بفهمانند همدیگر را دوست دارند رو به روی دوربین کارهای بی ناموسی انجام بدهند. پس چگونه می خواهید صحنه ای تا حد امکان طبیعی، از برخورد عاطفی آنها ایجاد کنید؟
در اینجا روش هایی برای حل این مشکل به شما پیشنهاد می شود:
* می توانید قبل از برخورد این دونفر، شیء خاصی را به یکی از آنها اضافه کنید مثلا کوله پشتی به دستش بدهید یا چادر نماز سرش کنید تا طرف مقابل بتواند به جای او آن شیء را در آغوش بکشد یا ببوسد.
* از آنجا که وقتی کسی مثلا بعد از بیست سال مادرش را می بیند بعید است به بوسیدن چادرش اکتفا کند شما می توانید او یا مادرش را در لحظه برخورد، به بهانه هیجان زدگی بیش از حد به حالت غش درآورده و این صحنه را به زمانی که یک نفر با پاشیدن آب به صورت فرد مغشوش(!) قصد به هوش آوردنش را دارد وصل کنید.
* می توانید به سناریو یک ماجرای فرعی بیفزایید تا طی آن دو شخصیت مورد نظر از یکدیگر طوری رنجیده باشند که در اولین لحظه برخورد، در قبال آن دلخوری یکیشان بزند توی گوش آن یکی و بعد اشک بریزد و فضا را تلطیف کند و یادش بیفتد که چقدر طرف را دوست داشته. این طوری می تواند چادر نماز یا کوله پشتی او را ببوسد و باورپذیر هم باشد.
* می توانید این ماجرای فرعی را طوری ترتیب بدهید که یکی از شخصیت هایتان دچار یک جور مشکل روحی روانی خاص شده و در برابر مسایل، واکنش معکوس نشان بدهد. یعنی وقتی از دست کسی عصبانی است او را در آغوش بگیرد و وقتی کسی را دوست دارد از او رو بر گرداند. می بینید که این بیماری به خوبی می تواند مشکل صحنه عاطفی فیلم شما را حل کند.
* یک شگرد معناگرا و زیبای دیگر که می توانید به آن متوسل شوید حرکت به موقع دوربین به سمت هرچیز غیر از دو شخصیت مورد نظر شماست. یعنی دوربین شخصیت ها را درست تا لحظه به هم رسیدنشان تعقیب می کند و بعد ناگهان به سوی آسمان یا زمین یا گلدان های شمعدانی لب حوض یا قطره اشکی که از چشم یکی از شاهدان ماجرا فرو چکیده، تغییر جهت می دهد. این طوری بیننده می تواند تخیل خود را به کار گرفته و از احساس توهین شدگی به شعور خود بکاهد.
* اصولا شما توانایی این را هم دارید که از فیلمنامه نویس بخواهید ماجرا را از اول با دو شخصیت همجنس - مثلا پدر و پسر به جای مادر و پسر - بنویسد تا در صحنه های مختلف فیلم چنین مشکلاتی پیش نیاید.
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد میکنه که با ماشین برسوندش به مقصد....راهبه سوار میشه و راه میافتن ....چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه وکشیش زیر چشمی به پاهای راهبه نگاه میکنه....راهبه میگه پدر روحانی روایت 129 رو به خاطر بیارید کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه . چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده دستش رو با پای راهبه تماس میده ....راهبه باز میگه پدر روحانی روایت مقدس 129 رو به خاطر بیارید.
کشیش زیر لب فحش میده و بی خیال میشه وراهبه رو به مقصد میرسونه بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر میگرده سریع میدوه واز توی کتاب روایت 129 رو گیر میاره و میبینه نوشته...
((به پیش برو وعمل خود را پیگیری کن وبدان به اوج شادمانی خواهی رسید))
نتیجه اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا اگاه نباشی فرصت های بزرگی رو از دست میدهی...
واینک گاهی برای دلتنگی…
نمی دانم
شاید تنگی اش هم حکمتی دارد!
عجب بساطی دارد این دل.
یکبار داد میزند که آی مردم من خوشحالم و فراخ شده ام و ...
باری دگر آنقدر تنگ می شود که میترسی سرعت احساساتت در آن به ماخ برسد و در ماخ بحرانی بماند و...
آنگاه است که شوکی در تمام وجودت رخ می دهد و...
باران ...!
رحمت خدا بر سر عالمیان!
گاهی هم بر صورتشان!
ببین کار به کجا رسیده که دل بیچاره هم از ماخ و موخ حرف می زند.
این بیچاره که اصلا سواد نوشتن نداشت!
و چه کیفی دارد بی سوادی!
نه که بی سوادی
بی خیالی…
نه که بی خیالی
بی... بی...
بی خبری!
خبرت خرابتر کرد...
ولی خوش به حال دل!
که هم خوشیش داد می زند و هم ناخوشیش!
حالا ما ماندیم و تنگی اش.
ولی باشد تا یاد بگیرد که قدر ناتنگی اش را بداند،تا قدرش را بداند،تا....
حالا هم که گرفته گمان کنم بهانه است…
امان از دستش!
آری دلم تنگ شده...
برای نوشتن!
برای قدم زدن!
برای خواندن!
برای دیدن!
برای خواهش کردن!
برای...
بماند...
و عرضی خدمت آقای خدا!
دلم را تنگتر بدار!
همین!
والسلام
روی ادامه مطلب کلیک کنید.ضرر نمی کنی
میتوان راحت از این دنیای فانی دل گسست
میتوان چشم را بر این دنیای بی مقدار بست
میتوان در آن جهان در انتظار تو نشست
آری ای زیبای من
ای حسرت فردای من
میتوان با عشق تو از جاده های شب گذشت
میتوان جای غمت با یاد تو همخانه گشت
میتوان مانند مجنون سر نهاد بر کوه و دشت
میتوان ای جان من
ای نیمه پنهان من
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرت و نمی سوزونه جای سیلیهای باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی قانون جنگل زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلت بردی با خود یه جایه دیگه اونجا که خدا براش لالالیی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
...
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم
که سردم نشه نلرزم
می دونی ؟
تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار
پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکیه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردی
بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره
چشماتو می بندی
بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟
می گی : آره
و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم.......قصه می گی
یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه
می دونی ؟ می خوام رگمو بزنم
تو که نمی بینی
و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستی نمی بینی .....
من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم
نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و
نمبینی که دستم می سوزه
من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی
من دارم دستمو نگاه میکنم
دست چپمو.....خون ازش میاد
می دو نی ؟
دستمو می ذارم رو زانوهام
خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها
مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است
نمی بینی .....
تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده
محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه
می بینی که نا منظم نفس می کشم
تو دلت می گی آخی............
نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی
سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟
می ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن
ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...
گریه نکن
من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشگل شدی
تو خیلی گریه می کنی
دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش
باشه ؟
من مردم ولی تو باورت نمی شه
تکونم می دی که بیدارشم
فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم
می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی
اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره
من مر دم ... ولی برای تو زنده ام
پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن
بی شک جهان را به عشق کسی ساخته اند
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو

